
قصه عشق ما را بايستي با غروب بود تا دانست
و با هواي ابري پاييزان
و با مرغي كه به ناچار براي ميله هاي بي احساس قفس نغمه سرايي مي كند.
ماجراي غم انگيز ما را در محفل شمع و پروانه بايستي شنيد
و در عمق لبخندهاي پيوند خورده با اشك و در آه سوزان سينه هاي داغ ديده
غم فراغمان اگر چه بسيار است اما...
وسعت يادمان هر روز بيشتر و بيشتر...
ما ،
شهيدانیم
گمنام
ببین می تونی خودتو جای اون دختر قرار بدی
من که هر بار این عکسو می بینم بغض گلومو می گیره؟
الان داره به چی فکر می کنه؟
ما که داریم جنوب
یا علی