تبليغاتX
< مسلمان ایرانی
سخنانی از سردار خیبر شهید حاج محمد ابراهیم همت

شهيد حاج محمّد ابراهيم همّت فرمود و چه زيبا فرمود:

«براي اين‌كه خدا لطفش و رحمتش و آمرزشش شامل حال ما بشه بايد اخلاص داشته باشيم و براي اين‌كه ما اخلاص داشته باشيم سرمايه مي‌خواد كه از همه‌چيزمون بگذريم و براي اين‌كه از همه‌چيزمون بگذريم بايد شبانه‌روز دلمون و وجودمون و همه‌چيزمون با خدا باشه. اين‌قدر پاك باشيم كه خدا كلّاً ازمون راضي باشه؛ قدم بر‌مي‌داريم براي رضاي خدا، قدم بر‌مي‌داريم روي كاغذ براي رضاي خدا، حرف مي‌زنيم براي رضاي خدا، شعار مي‌ديم براي رضاي خدا، مي‌جنگيم براي رضاي خدا، همه‌چي همه‌چي همه‌چي خاصّ خدا باشه كه اگر شد پيروزي درشه. چه بكشيم چه كشته بشيم اگر اين‌چنين بشيم پيروزيم و هيچ ناراحتي نداريم و شكست معنا نداره برامون. چه بكشيم چه كشته بشيم پيروزيم اگر اين چنين بشيم.»

...و او اين‌چنين شد كه خداوند شربت شهادت را به او نوشاند...

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

فلفل نبين چه ريزه !!
 
شهید سرلشگر غلامحسین افشردی ( حسن باقری )
 
در عملیات بیت‌المقدس وقتی یكی از تیپ ها در وضعیت دشواری قرار گرفته بود، فرمانده آن دراثر فشار مشكلات می‌گوید: مگر بالاتر از سیاهی هم رنگی هست؟ شهید باقری پاسخ می‌دهد:
آری، بالاتر از سیاهی، سرخی خون شهید است كه روی زمین می‌ریزد، قوه محركه شما خون شهداست.

« در آغاز جنگ كه بني صدر ملعون و خائن در جبهه ها هم مي آمد ، من فرمانده عمليات خوزستان بودم. ما را به جلساتي كه راجع به جنگ بود راه نمي دادند. من با شهيد بزرگوار ( حسن باقري ) با تلاش مقام معظم رهبري كه نماينده حضرت امام (ره) در آن زمان بودند وارد جلسه شديم. در آن هنگام بني صدر با آن قيافه خاص خودش حضور داشت. وقتي كه نوبت ما شد ، اول وضعيت دشمن قرار بود گزارش شود ، سپس وضعيت خودي بيان گردد. به شهيد بزرگوار اشاره كردم و گفتم: « برو توضيح بده اين مطلب را ». من اين قسمت را از زبان مقام معظم رهبري عرض مي كنم ، آقا مي فرمايند: تا شما اشاره كردي كه حسن پاشو برو ، من ديدم كه يك جوان لاغر اندام و كوچولو پاشد بدون اينكه سر و ريشي ، محاسني داشته باشد ( البته ته ريش كمي داشت ). من دلم ناگهان ريخت. گفتم: « حالا اين بني صدر و اينها نشسته اند اين جوان چه مي خواهد بگويد ، تا آمد پاي تابلو ، آنتن را گرفت و شروع كرد وضعيت دشمن را منطقه به منطقه تشريح كرد كه : دشمن اينجا چند تانك دارد ، اينجا چه تيپ و لشكري مستقر است، آنجا خاكريز زدند ، اينجا ميدان مين و آنجا سيم خاردار ايجاد كرده اند ، هر چه زمان مي گذشت قلبم روشن تر و چهره ام بازتر مي شد ، مثل يك روحاني كه مثلاً وقتي پسرش مي خواهد به منبر برود نگران است كه آيا مي تواند از عهده اين منبر برآيد يا نه. من چنين حالي داشتم ولي هر چه بيشتر صحبت مي كرد من قيافه ام بازتر مي شد. » او در آن جلسه چنان گزارش دقيق ، مصور و خوبي ارائه داد كه همه حضار حتي خود بني صدر به شگفت درآمد كه اين جوان اين اطلاعات جالب را از كجا آورده است »
 


شهید باقری در همه مدت حضورش در جبهه‌های جنگ تنها یكبار، آن هم به مدت پنج روز برای ازدواج، از جنگ جدا شد و به جهت عشق به حضرت امام زمان(عج) نام نرگس را برای تنها فرزندش برگزید.
 
شهید باقری همواره به دوستانش می‌گفت:
تا خالص نشوی خدا ترا برنمی‌گزیند. لذا باید سعی كنیم كه خداوند عاشقمان بشود تا ما را ببرد.
 
 اوج کار اين پاسدار را در اين ببينيد :
شناختنش از عراقي ها به جايي رسيده بود که صداي فرماندهان دشمن
را از پشت بي سيم تشخيص مي داد .
 
بعد از رفتن بني صدر خائن ، ۴۰ عمليات را طراحي کرد .
 
او جوان ترین استراتژیست دفاع مقدس بود !!
 
2 نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

ما اگر نمي جنگيديم ...

ما اگر نمي جنگيديم ...

ما اگر نمي جنگيديم با شرمندگي در برابر جهان ، بايد خرمشهر را محمره تلفظ مي کرديم !

ما اگر نمي جنگيديم بايد با خجالت در برابر چمران ، سوسنگرد را خافجيه مي خوانديم !

ما اگر نمي جنگيديم بايد با شرمندگي در برابر ملت ، خوزستان را عربستان مي ناميديم !

 

 

                                                " مقام معظم رهبري "

 

 

...

 

و اگر نمي جنگيدند حالا خيلي هم که مي خواستيم با انصاف باشيم در اين مملکت بيش از 100 تا زندان ابوغريب بود !

 

دلم درد مي آيد وقتي مي شنوم بعضي ها جنگ ما را بيهوده مي دانند !

بيهوده دانستن جنگ يعني انکار خورشيد ، يعني ديده را ناديد کردن ، يعني لذت اين زندگي چند روزه چنان در وجود آدم نفوذ کند که فکر کني همه اينها از قبل بوده و تا هميشه هم هست !

 

اگر اينها هنوز هستند به خاطر قتلگاه هاي فکه و شلمچه و دوراهي شهادت است ...

                 

 

 

 

 

و شهدا هنوز مظلومند ...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

معامله با جوان بسیجی

رزمنده جوانی از ایت الله مدنی پرسید:«من الان نه روز است که آب پیدا نکرده­ام و تا به حال نمازهایم را با تیمم بدل از غسل و وضو خوانده­ام. تکلیف نمازهای من چه می­شود؟ اگر من با همین حالت بمیرم جواب خدا را چه بدهم؟»

شهید مدنی وقتی نگرانی او را دید، لحظه­ای مکث کرد و بعد در حالی که چشمانش به اشکی گرم آغشته بود، گفت:«من حاضرم کل عبادتهایی را که از اول عمرم تا به حال انجام داده­ام به تو بدهم و تو هم در عوض، ثواب این نه روز نمازت را به من بدهی!»

 

چندی بعد ایت الله مدنی با شهادتش شد یکی از شهدای محراب !

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/26ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

درخت معجزه شهداي لبنان گردشگران را به شگفتي واداشت .
 شبكه تلويزيوني "المنار" با پخش گزارشي درباره سبز شدن معجزه‌آساي اين درخت، با گردشگراني كه از نزديك اين پديده را مشاهده مي‌كردند مصاحبه كرد.
يكي از جوانان شيعه شهر "بنت جبيل" دو سال پيش تصميم گرفت نام شهداي اين شهر را بر روي دايره‌هاي چوبي بنويسد و بر روي شاخه‌هاي اين درخت نصب كند. اين درخت خشكيده پس از مدتي در ميان اهالي شهر،‌ به درخت شهدا شهرت يافت. اهالي بنت‌جبيل، اين درخت خشكيده را از ريشه درآورده و آن را دو مرتبه با آب طلاي تيره و لعاب ضد حرارت داغ كردند.
المنار مي‌افزايد: اين سپيدار خشكيده، به علت زيبايي و تلألو نام شهدا، براي استفاده در جشن‌ها و برنامه‌هاي فرهنگي مختلف لبنان، از مكاني به مكان ديگر منتقل مي‌شد و پس از جنگ 33 روزه پارسال نيز نام شهداي تازه به‌خون غلتيده بنت‌جبيل بر آن نصب شد تا تعداد اسامي به 43 تن رسيد.
اين گزارش حاكي است دو هفته پيش در جريان يكي از برنامه‌هاي حزب‌الله لبنان يكي از جوانان براي كاري وارد تالار دربسته‌اي شد كه اين درخت در آن قرار داده شده بود كه ناگهان مشاهده كرد كه از اين سپيدار خشكيده، برگ‌هاي تازه سبز شده است.
المنار مي‌افزايد: عجيب‌تر اين است كه تعداد برگ‌هاي سبزشده بر روي اين درخت دقيقاً مطابق 43 نام شهيدي است كه بر روي آن نصب شده و علاوه بر اين، تنه درخت از طول شكافته و عطري خوشبو از آن به مشام مي‌رسد.
پس از انتشار اين خبر در رسانه‌هاي عربي و غربي، هزاران تن از اقصا نقاط لبنان و نيز گردشگراني از آمريكا، استراليا، كانادا، كشورهاي آفريقايي، كشورهاي حوزه خليج فارس و بسياري كشورهاي ديگر براي مشاهده اين درخت معجزه‌آسا به بنت‌جبيل سفر مي‌كنند و با تهيه فيلم و عكس يادگاري از آن، ياد شهداي مقاومت بنت جبيل در برابر ارتش رژيم صهيونيستي را گرامي مي‌دارند.
اين شبكه تلويزيوني مي‌افزايد: تا كنون بنت جبيل با القابي چون "پايتخت مقاومت و آزادي"، "ام‌القراي شهيدان" و "شهر انقلابي‌ها" شناخته مي‌شد اما از اين پس بايد از آن با نامي جديد يعني "پايتخت معجزات الهي" ياد كرد.
 
منبع : فارس نیوز
 
2 نوشته شده در  جمعه 1386/05/26ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

ارزوی شب لیله الرغائب
فرمانده دلاور لشگر ۱۷ علی ابن ابیطالب شهید حاج مهدی زین الدین (7 تا حکایت شنیدنی)
 
شهید حاج مهدی زین الدین فرمان ده لشکر 17 علی ابن ابیطالب  (ع)
 
 
 تاثير چشم هاي تو بيش از حد است ،نيست؟!

اين قدر ها زياده روي هم بد هست، نيست؟!

با پلک هاي زلزله خيزيت قبول کن

ازبين رفتن همه صد در صد است، نيست؟!

هر کس به چشم هاي تو ايمان نياورد

اري به احتمال قوي مرتد است، نيست؟!

هر کس که کوله بار دلش غير ياد توست

در امتحان خانه به دوشي رد است، نيست؟!

من با تو زوج مي شوم وفرد مي شوم

يک جمع دوستانه خودش مفرد است، نيست؟!

 

دنبال مردونگی می گردی ؟ اخلاص ؟  حجب و حیا ؟ عشق و صفا ؟ 

دنبال اونی می گردم که عاشقشم ؟
 
نه اصلا می خواهی بهشت رو ببینی ؟
 
یه نگاه به این عکس بکن !!! (محبت از چشاش می باره)
 
اخ که حاجی چقدر دوست دارم ؟
 
کاش به اندازه من منو می خواستی ؟
 
چشمان تو نگذاشت عاقل باشم حاجی ......
 
گفتم می شه یه بار حاجی مو ببینم ؟!
 
دیشب اومدم پیشت شب لیله الرغائب بود شب ارزو ها
 
۲۷ صفر ۱۴۰۵ رفتی ولی من موندم
 
یه نگاه به خودم کردم
 
خودم رو بو کردم ؟
 
این چه بوییه ؟ بوی تعفن بوی مرده
 
حاجی نمی شه یه نگاهی هم به مرده ها بکنی
 
من باید تو این زمون بمونم اخه چرا ؟
 
چرا باید این جا بمونم چرا نباید درکت می کردم ؟
 
منی که اینقدر می خوامت
 
چرا فقط حسرت نصیب من شد ......!!
 
 
 
2 نوشته شده در  جمعه 1386/04/29ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

دانلود منتخب دفاع مقدس
به مناسبت سوم خرداد :

ای لشگر صاحب زمان  آماده باش آماده باش 806 0:06:50

کربلا کربلا   ما داریم می آییم 430 0:03:38
 
سمفونی خرمشهر 963 0:08:12

و نوستالژي ترين اهنگ دفاع مقدس

ممد نبودی ببینی شهر آزاد گشته 321 0:02:41

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/06ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

مرد هزار چهره انقلاب اسلامی
سید علی اندرزگو

این مرد کابوس ساواک و شهربانی حکومت پهلوی بود.

سید علی اندرزگو معروف به "شیخ عباس تهرانی"، نزدیک به یک دهه تمام سیستم امنیتی حکومت پهلوی را مسخره خود کرد و در پایان هم داغ زنده دستگیر شدن را به دل شکارچیانی که سال ها به دنبال او بودند گذاشت.

سید علی در جریان اعدام انقلابی نخست وزیر حکومت پهلوی، "حسنعلی منصور"، مستقیما شرکت داشت و توانست به موقع جیم بزند و ساواکی ها را در خماری بگذارد.

یکی از فرماندهان شهربانی در گزارش خود پیرامون شیخ عباس تهرانی، نوشته است:

"این آدم بیخ گوش ما براحتی خوردن یک لیوان آب، اسلحه وارد کشور می کند!"

سید علی که رابط گروه های اسلامگرا با گروه های مبارز خارج از کشور مانند "فتح" بود، هر زمان که اراده می کرد از کشور خارج می شد و هر زمان که می خواست به کشور بازمی گشت و حکومت پهلوی هیچ کاری نمی توانست بکند. او مانند ماهی از میان پنجه های مثلا قدتمند ساواک می لغزید و در مدت کوتاهی کاملا ناپدید می شد.

او یکی از معدود کسانی بود که از حضرت امام مجوز استفاده از وجوهات شرعی برای هزینه مبارزات را داشت.

توانایی اندرزگو در تغییر چهره طوری بود که هیچ کس از ماموران امنیتی چهره واقعی او را نمی شناخت.

سید علی اندرزگو سرانجام در تاریخ 12 آبان ماه 1356 مصادف با هجدهم ماه رمضان، به دلیل اشتباه یکی از دوستانش بر سر قراری سوخته، به دام ماموران ساواکی که مدتها در کمینش بودند افتاد و با زبان روزه و بعد از نابود کردن مدارک همراهش در خیابان ایران به شهادت رسید تا باز هم سیستم عریض و طویل امنیتی ساواک را در کف زنده دستگیر شدن بگذارد.

اگر یادتون امده باشه یه فیلم هم همین طوری دیده اید تیرباران

نقش سید را هم مجید مجیدی کارگردان بچه های اسمان بازی کرده بود

در پایان چندتا از عکس های به جا مانده از این "مرد هزارچهره انقلاب اسلامی" را برایتان گذاشتم، چه کسی باور می کنه همه اینها یک نفر باشه!؟

مرد هزار چهره

 

2 نوشته شده در  جمعه 1386/02/28ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

سبيل های نيچه ای

مي داني بيستم فروردين چه روزي است؟ 20 فروردين  72 را مي گويم ، يك راهنمايي؛ در اين روز يك مين منفجر شد! بيشتر راهنمايي مي كنم؛ در اين روز سكوت «فكه» شكست،  «فتح خون» (1) به خون نشست، عاشقي بي قرار به عاشوراي حسين (ع) رسيد و مست از جام الست به ديدار يار شتافت،  در اين روز «سيد مرتضي» شد «شهيد آويني».

... راستي چقدر «آويني» را مي شناسيم؟ «خب يك فيلمساز خوش تيپ بوده»!

ديگه؟ «روايت فتح را هم ساخت.» سه نقطه و ديگر هيچ.

آيا مي دانيم آويني متفكري در ساحت آخرالزمان بود؟ هيچ مي دانيم كه سيد درباره فرهنگ و تمدن  و رابطه آن دو چه مي گفت؟ قلم او براي تبيين كدام فكر مي تپيد و «سوره» (2) اش در انديشه رسيدن به كدام آرمان شهر نازل مي شد؟ چرا «عدالتخواهي» دغدغه او بود و چرا رهبر انقلاب در وداع با پيكر خونينش حضور يافت؟

براي شروع اين شناخت، بيا چند لحظه پاي صحبت هاي خود سيد بنشينيم:

«من از یک راه طی شده با شما حرف میزنم .من هم سالهای سال در یكی از دانشكده‌های هنری درس خوانده‌ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام.موسیقی کلاسیک گوش داده ام. ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی كه نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام. ریش پروفسوری و سبیل نیچه‌ای گذاشته‌ام و كتاب «انسان تك ساختی» هربرت ماركوز را -بی‌آنكه آن زمان خوانده باشم‌اش- طوری دست گرفته‌ام كه دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند:«عجب فلانی چه كتاب هایی می‌خواند، معلوم است كه خیلی می‌فهمد.»... با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته‌های خویش را اعم از تراوشات فلسفی، داستان‌های كوتاه، اشعار و .... در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم كه دیگر چیزی كه حدیث نفس باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاوردم …سعی كردم كه خودم را از میان بردارم تا هرچه هست خدا باشد و خدا را شكر بر این تصمیم وفادار مانده‌ام. البته آنچه كه انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود او است اما اگر انسان  خود را در خدا فانی كند آنگاه این خداست كه در آثار ما جلوه‌گر می‌شود. حقیر اینچنین ادعائی ندارم اما سعی‌ام بر این بوده است.»

 

پانوشت:

۱.نام کتابی از شهيد آوينی

۲.نام مجله ای که آوينی سردبير آن بود، دوره جديد اين مجله پربار چندی است که منتشر می شود.

 

2 نوشته شده در  یکشنبه 1386/02/02ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

زندگي زيباست اما ....
زندگي زيباست اما شهادت از آن زيباتر است
سلامت تن زيباست اما پرنده عشق تن را قفسي مي بيند كه در باغ نهاده باشند...
و مگر نه آنكه گردنها را باريك آفريده اند تا در مقتل كربلاي عشق آسانتر بريده شوند؟؟...
و مگر نه آنكه از پسر آدمي عهدي ازلي ستانده اند كه حسين (عليه السلام) را از پسر خويش بيشتر دوست داشته باشد؟...
و مگر نه آن كه خانه تن راه فرسودگي مي پيمايد تا خانه روح آباد شود
و مگر اين عاشق بي قرار را بر اين سفينه سرگردان آسماني كه كره زمين باشد براي ماندن در اصطبل خواب و خور آفريده اند؟؟؟....
و مگر از درون اين خاك نردباني به آسمان نباشد جز كرمهايي فربه و تن پرور بر مي آيد؟

پس اگر مقصد را نه اينجا در زير سقفهاي دلتنگ و در پس اين پنجره هاي كوچك كه به كوچه ايي بن بست باز مي شوند نمي توان جست....

پس بهتر آنكه پرنده روح دل در قفس نبندد.....

پس اگر مقصد پرواز است قفس ويران بهتر...

پرستويي كه مقصد را در كوچ مي بيند از ويراني لانه اش نمي هراسد.
 
                                                                  
                                                                                 شهید سید مرتضی آوینی
 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1386/01/28ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

حکایت فاصله‌ها

پلنگ را دیده‌ای که شب‌ها به ارتفاع می‌رود و تلاش می‌کند که به ماه چنگ بیندازد؟ می‌بیند که دستش به ماه نمی‌رسد، اما خیال می‌کند که اگر بتواند یک کمی دستش را درازتر کند یا کمی بیشتر از جای خود بپرد یا اگر اندکی قله مرتفع‌تر باشد، این دست رسیدنی است و آن ماه یافتنی.

گمان می‌کردم که فاصله‌ای نیست یا فاصله‌ی‌ کمی است میان من و تو.
احساس می‌کردم که دوقلوی هم‌زادیم که با چند قدمی پس و پیش راه می‌رویم. افق نگاهمان یکی است و توش و توان رفتنمان هم کم و بیش یکی.
وقتی در خلوت‌های انسمان، تو را به الحاح پیش می‌راندم و نماز را به امامت تو می‌خواندم و به نیاز تو اقتدار می‌کردم، با خودم می‌گفتم: کسی که یک سر و گردن بالاتر است، کسی که چند قدم پیشتر است، باید پیشتر بایستد، باید راشد و راهبر و امام این کاروان دو سالکه باشد.

و من خیال می‌کردم که فاصله‌مان همین چند وجبی است که تو پیشتر ایستاده‌ای .
وقتی شنیدی از کاری اجرایی کناره گرفته‌ام. گفتی: خوش به حالت برادر! که توانستی رها کنی خودت را از کارهای اجرایی. برای من هم دعا کن.
گفتم: همیشه دعاگوی توام، ولی خودت هم باید بخواهی.
گفتی: می‌خواهم! با تمام وجود می‌خواهم. خیلی خسته شده‌ام. من هم می‌خواهم بنشینم و بپردازم به نوشتن.
با سماجت پرسیدم: از کی شروع می‌کنی؟
گفتی: به همین زودی. یکی دوماه آینده.

و من گمان کردم که جلو زده‌ام، که پیشتر افتاده‌ام و دعا کردم که خدا تو را به من برساند.
وقتی که در خانه‌ی‌ معشوق، دوشادوش هم طواف می‌کردیم و اشک‌ها و عرق‌هایمان به هم می‌آمیخت، احساس می‌کردم که تا شانه‌های تو قد کشیده‌ام و خدا مرا به همان چشمی نگاه می‌کند که تو را و امام زمان اگر بخواهد سایه نگاهش را بر سر تو بگسترد، من نیز در شولای عنایتش جای خواهم گرفت.

ساده بودم و بچگانه گمان می‌کردم که فاصله‌های معنوی هم با مترهای مادی اندازه می‌شود. پلنگ را دیده‌ای که شب‌ها به ارتفاع می‌رود و تلاش می‌کند که به ماه چنگ بیندازد؟ می‌بیند که دستش به ماه نمی‌رسد، اما خیال می‌کند که اگر بتواند یک کمی دستش را درازتر کند یا کمی بیشتر از جای خود بپرد یا اگر اندکی قله مرتفع‌تر باشد، این دست رسیدنی است و آن ماه یافتنی.

گاهی که ایستاده‌ای و چشم به افق دوخته‌ای، فکر می‌کنی که افق در چند قدمی است یا کمی بیشتر و بالاخره با دویدنی کوتاه، رسیدنی.
بگذار-بلاشبیه- مثال دیگری بیاورم. هر چند که هر کدام از این مثال‌ها داغ مرا تازه‌تر می‌کند. کسانی که در زمان پیامبر و با پیامبر می‌زیستند، وقتی می‌دیدند پیامبر با آن‌ها می‌نشیند، بر می‌خیزد، غذا می‌خورد، راه می‌رود و سخن می‌گوید، به مرور گمان کردند که پیامبر هم کسی است مثل خودشان تا آنجا که پای جسارتشان را پیش پیامبر دراز می‌کردند و هر وقت که دلشان هوای او را می‌کرد، راست می‌آمدند و فریاد می‌زدند: حدثنی یا محمد!

خدا دید که ماجرا بد جوری دارد شبهه‌ناک می‌شود. این بود که به مردم نهیب زد: فما کان محمد ابا احد من رجالکم...
اینکه ما با نور خودمان پیش پای شما را روشن کرده‌ایم سبب نشود که شما فاصله‌های نوری را فراموش کنید و اندازه‌های منزلت را از یاد ببرید...
گمان‌های من در عرصه‌ی‌ فاصله‌مان، همه از این جنس بود؛ ساده‌لوحانه و کودکانه.  یکی از آن هزار کاری که خدا در گزینش تو با من کرد، این بود که حجاب‌های ظلمانی از این دست را در پیش چشم‌هایم درید. این مترها و ترازوهای کودکانه را از دستم گرفت. دیدم که فاصله‌ی‌ میان من و تو، فاصله‌ی‌ سال‌های نوری بوده است.

تو در افق ایستاده بودی. مرز میان زمین و آسمان، و من گمان می‌کردم که در چند قدمی هستی و با دویدنی کوتاه، دست نیافتنی.
و من اکنون آشکارا رسیده‌ام ـ نه به تو ـ بل به این واقعیت تلخ که اگر تمامت عمر را هم بی‌وقفه و سکون بدوم، حتی به گرد گام‌های تو نخواهم رسید.
اکنون نمی‌دانم که سراغ تو را از کجا باید گرفت. از سجاده‌های شبانه؟ از پروانه‌های تسبیح‌گر؟ از کاغذهایی که در کار معاشقه با دست‌های تو بوده‌اند؟ از قلم‌هایی که بار سنگین امانت تو را بر دوش‌های خویش حمل کرده‌اند؟ از دوربینی که هم‌زاد و هم‌نفس تو بود در روایت شیفتگی‌ها و بی‌قراری‌ها و جاماندگی‌ها؟
یا از شمع‌هایی که همیشه آتش دلشان را سر دست گرفته‌اند؟
یا... از فرشتگانی که اشتیاق شهیدان را بر هودج بال‌های خویش، عروج می‌دهند؟!

ادبیات داستانی. ش8. خرداد 1372

حکایت فاصله‌ها / سید مهدی شجاعی
 
2 نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/23ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

جگرشیرنداري،سفرعشق مرو!
پرچم، پيشاني‌بند، انگشتر، چفيه، بي‌سيم روي كولش، خيلي بانمك شده بود؛ گفتم: « چيه خودتو مثل علم درست كردي؟ مي‌دادي پشت لباست هم برات بنويسن. »

پشت لباسش رو نشان داد؛ « جگر شير نداري سفر عشق مرو. » گفتم: « به هر حال اصرار بيخود نكن؛ بي‌سيم‌چي، لازم دارم ولي تو رو نمي‌برم. هم سنت كمه، هم برادرت شهيد شده. » از من حساب مي‌برد، حتي يك كم مي‌ترسيد. دستش رو گذاشت رو كاپوت تويوتا و گفت « باشه، نميام. ولي فرداي قيامت شكايتتو به فاطمه زهرا مي‌كنم. مي‌توني جواب بدي؟»

گفتم: « برو سوار شو»    گفتم: « بي‌سيم‌چي .»

بچه‌ها مي‌گفتند: « نمي‌دونيم كجاست. نيست.»

به شوخي گفتم: « نگفتم بچه است؛ گم مي‌شه؟ حالا بايد كلي بگرديم تا پيداش كنيم »

بعد عمليات داشتيم شهدا رو جمع مي‌كرديم. بعضي‌ها فقط يه گلوله يا تركش ريز، خورده بودند. يكي هم بود كه تركش سرش را برده بود. بَرِش گرداندم. پشت لباسش را ديدم « جگر شير نداري سفر عشق مرو»

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه 1386/01/16ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

«حالا پولش چه‌قدر مي‌شه؟»

فرمان‌ده دست تكان داد. حاجي از راننده خواست بايستد. از پنجره‌ي ماشين كه نيمه‌باز بود، سلام و احوالپرسي كردند. فرمان‌ده به حاجي گفت «اين بسيجي رو هم برسونين پايگاهش.»

- حالا براي چي اومده بودي اين‌جا؟‌

بسيجي به كفش‌هاش اشاره كرد و گفت «اينا ديگه داغون شده. اومده بودم اگه بشه يه جفت بگيرم، ولي انگار قسمت نبود.»

حاجي دولا شد. درِ داشبورد ماشين را باز كرد و يك جفت كفش در آورد «بپوش! ببين اندازه است؟»

كفش‌هاش را كند، و سريع كفش‌هايي را كه حاجي داده بود پوشيد «به! اندازه است.»

خودم اين كفش‌ها را براي حاجي خريده بودم؛ از انديمشك. كفش‌هايي را كه به بسيجي‌ها مي‌دادند نمي‌پوشيد. همين امروز پنجاه جفت كفش از انبار گرفته بود. ولي راضي نشد يك جفت براي خودش بردارد.

حاجي لبخندي زد و گفت «خب پات باشه.» بسيجي همين‌طور كه توي جيب‌هاش دنبال چيزي مي‌گشت گفت «حالا پولش چه‌قدر مي‌شه؟» و حاجي خيلي آرام، انگار به چيزي فكر مي‌كرد گفت «دعا كن به جون صاحبش.»

 

2 نوشته شده در  جمعه 1386/01/03ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

قصه عشق ما ...

قصه عشق ما را بايستي با غروب بود تا دانست

 
و با هواي ابري پاييزان


و با مرغي كه به ناچار براي ميله هاي بي احساس قفس نغمه سرايي مي كند.


ماجراي غم انگيز ما را در محفل شمع و پروانه بايستي شنيد


و در عمق لبخندهاي پيوند خورده با اشك و در آه سوزان سينه هاي داغ ديده


غم فراغمان اگر چه بسيار است اما...


وسعت يادمان هر روز بيشتر و بيشتر...


ما ،‌   شهيدانیمگمنام

 ببین می تونی خودتو جای اون دختر قرار بدی

من که هر بار این عکسو می بینم بغض گلومو می گیره؟

الان داره به چی فکر می کنه؟

 ما که داریم جنوب

یا علی

 

2 نوشته شده در  جمعه 1385/12/25ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

گوشه ای از 8 سال...

بسم رب الشهدا

... وقتی صحبت از جنگيدن در غرب می شود صحبت از جنگيدن در عمق دره هايی است که بر سطح آنها برفی به ارتفاع نه متر نشسته ؛ صحبت از جنگيدن بر فرازقله هايی به ارتفاع دو تا سه هزار متر است . جايی که انسان ايستاده يخ می بندد و حتی امکان تحمل ده دقيقه نگهبانی در آنجا سخت است اما به شکرانه ی خدا با وجود تمامی سختی ها برادر های من تا به امروز مقاومت کرده اند .

 درباره ی حماسه ی مقاومت مظلومانه ی اين عزيزان خوب است در همين جا به عنوان نمونه عرض کنم . در جريان تصرف قله ی سوق الجيشی و مرتفع تته در شب چهارم عيد  سال جاری ۱۳۶۰ درست در زمانی که دشمن  فکرش را هم نمی کرد در منطقه ای کوهستانی و سردسير که ارتفاع برف روی زمين گاه تا ۱۱ متر هم می رسيد نيرويی بتواند ارتفاعات را بگيرد و بر روی آن قله ی يخ زده دوام بياورد ما وارد عمل شديم . برادر های من با توکل به خدا حمله کردند و قله ی تته آزاد شد . با توجه به اينکه قله مه آلود بود و هليکوپتر برای تامين تدارکات قادر نبود به بالای قله برود برادر های من روی قله فاقد کمترين امکانات بودند .

نه چادری داشتند و نه حتی کيسه خوابی؛ حتی غذايی هم به آنها نمی رسيد . با اين وجود بر روی آن قله که به محاصره ی نيروهای مشترک کماندويی سپاه يکم عراق و عناصر ضد انقلاب بود تا پای جان مقاومت کردند و به يمن همين مقاومت مظلومانه قله تته تثبيت شد . در اين حمله ما پانزده نفر شهيد داديم . از اين تعداد فقط چهار نفر با اصابت گلوله ی دشمن به شهادت رسيدند . يازده نفر ديگر بر اثر شدت برودت هوا سرمازدگی و لغزندگی سطح يخزده ی قله تته از بالای ارتفاع سقوط کردند و بر اثر اصابت به صخره های دره ها پيکرهای پاک آنها پاره پاره شد . مقاومت برادران ما در جبهه های غرب تا به امروز به اين قرار بوده .در حال حاضر مريوان تنها جبهه ای است که رزمندگان آن در داخل خاک دشمن می جنگند و وقتی که آتش توپخانه های ما به پايگاههای سپاه يکم ارتش عراق در آن سوی مرز اصابت می کند ما شاهد شادی و هلهله ی مردم مظلوم کردستان عراق هستيم .

 

سخنرانی سرلشگر پاسدار احمد متوسليان در

دومين سمينار سراسری  فرماندهان سپاه کشور

پادگان غدير اصفهان - فروردين ۱۳۶۰

********

گر مرد رهی ميان خون بايد رفت

وز پای فتاده سرنگون بايد رفت

تو پای به راه در نه و هيچ مپرس

خود راه بگويدت که چون بايد رفت

*********

 حاج احمد چشمان ترمان منتظرت می مانند... برگرد

 

2 نوشته شده در  جمعه 1385/12/18ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

آنچه ديدی بين خودمان بماند.باشد!؟

به اميد روزی که او می آيد و همه آسمانهای ابری با تجلی رخش آفتابی شوند.

امروز خاطره ای به نقل از يکی از همرزمان جاويد الاثر حاج احمد متوسليان را می خواهم بنويسم؛

((در اولین روزهای آمدنم به سپاه مريوان بود که همراه برادر حاج احمد و چند نفر از بچه ها به گرمابه عمومی رفتيم توی رختکن همه لباسهايمان را در آورديم؛به جز برادر احمد که داشت با مسئول حمام صحبت می کرد.هر چه اصرار کرديم او هم لباسش را دربياورد و بيايد،طفره می رفت......ما که از حمام خارج شديم ،ديديم لباس هايش را به سرعت می پوشدو سرش را خشک می کند.اصلا نفهميدم کی وارد حمام شده بودو کی بيرون رفته بود.اين موضوع شده بود برای ما معما؟.......تا اينکه يک بار که بنا شد به حمام برويم،من يکمی پشت در پا سست کردم.بچه ها همه داخل حمام رفتند و بعد از چند لحظه از لای رختکن ديدم حاج احمد به سرعت مشغول در آوردن لباسهايش شده.....

يا امام زمان!!!!

هيچ وقت آنچه را که ديدم فراموش نمی کنم.تمام بدنش پر از آثار شکنجه وشکستگی و جراحت و سوختگی و...بود.........تا متوجه حضور من شد با لحن گله مندی گفت:برادر شما اينجا چه کار می کنيد ..کار خوبی نکرديد.آنچه ديدی بين خودمان بماند.باشد!؟اشکهايم جاری شد نمی دانستم چه بگويم......اما به اصرار او قول دادم ديده ها را ناديده بگيرم.....تا اينکه بعد از مفقود شدنش طاقت نياوردم و انرا بر زبان آوردم تا همه بدانند او چه بزرگ مردی بود.))آری حاج احمد که بود و چه کرد ؟؟؟.اين سردار بزرگ که سالهای سال را در زندان های ساواک به سر برد و حتی گوشه ای از شکنجه هايش را هم به زبان نياورد و دلاوری که در جبهه ها حتی شده با عصا در صحنه حاضر می شد و عملياتها را اداره می کرد و سرانجام نيز نتوانست مظلوميت مردم لبنان را زير چنگال صهيونيسم تحمل کندو به ياری سپاه مسلمين در آنجا شتافت و در نهايت اين کبوتر آزاده به دست ديوصفتان اسرائيلی دستگير شد و از سرنوشت او خبری بازگو نشد.

بزرگ مردان هميشه جاويدند.

 

2 نوشته شده در  جمعه 1385/12/18ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

اسلحه و تسبيح
قبل از شروع عمليات والفجر 4 عازم منطقه شديم و به تجربه در خاك زيستن، چادرها را سر پا كرديم. شبي برادر زين الدين با يكي دوتاي ديگر براي شناسايي منطقه آمده بودند توي چادر ما استراحت مي‌كردند. من خواب بودم كه رسيدند. خبري از آمدنشان نداشتيم. داخل چادر هم خيلي تاريك بود. چهره‌ها به خوبي تشخيص داده نمي‌شد. بالا خره بيدارشدم رفتم سر پست. مدتي گذشت. خواب و خستگي امانم را بريده بود پست من درست افتاده بود به سا عتي كه مي‌گويند شيريني يك چرت خواييدن در آن با كيف يك عمر بيداري برابري مي‌ كند، يعني ساعت 2 تا 4 نيمه شب لحظات به كندي مي‌گذشت. تلو تلو خوران خودم را رساندم به چادر. رفتم سراغ «ناصري» كه بايد پست بعدي را تحويل مي‌گرفت. تكانش دادم. بيدار كه شد، گفتم: «ناصري. نوبت توست، برو سر پست» بعد اسلحه را گذاشتم روي پايش. او هم بدون اينكه چيزي بگويد، پا شد رفت. من هم گرفتم خوابيدم. چشمم تازه گرم شده بود كه يكهو ديدم يكي به شدت تكانم ميدهد … «رجب‌زاده. رجب‌زاده.» به زحمت چشم باز كردم. «بله؟» ناصري سرا سيمه گفت: «كي سر پسته؟» «مگه خودت نيستي؟» «نه تو كه بيدارم نكردي» با تعجب گفتم: «پس اون كي بود كه بيدارش كردم؟» ناصري نگاه كرد به جاي خالي آقا مهدي. گفت: «فرمانده لشكر» حسابي گيج شده بودم. بلند شدم نشستم. «جدي ميگي؟» «آره» چشمانم به شدت مي‌سوخت. با ناباوري از چادر زديم بيرون. راست مي‌گفت. خود آقامهدي بود. يك دستش اسلحه بود، دست ديگرش تسبيح. ذكر مي‌گفت. تا متوجه‌مان شد، سلام كرد. زبانمان از خجالت بند آمده بود. ناصري اصرار كرد كه اسلحه را از او بگيرد اما نپذيرفت. گفت: «من كار دارم مي‌خواهم اينجا باشم» مثل پدري مهربان به چادر فرستادمان. بعد خودش تا اذان صبح به جايمان پست داد.
2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/14ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

خيابانگردی

صبح شروع عمليات با شهيد زين الدين قرار داشتيم. مدتي گذشت اما خبري نشد. داشتيم نگران مي‌شديم كه ناگهان يك نفربر زرهي، پيش رويمان توقف كرد و آقا مهدي پريد بيرون. با تبسمي‌ بر لب و سر و رويي غبار آلود. ما را كه ديد، خنديد و گفت: «عذر مي‌خواهم كه شما را منتظر گذاشتم. آخر مي‌دانيد، ما هم جوانيم و به تفريح احتياج داريم. رفته بودم خيابانگردي ...» گفتم: «آقا مهدي . كدام شهر دشمن را مي‌گشتي؟» قيافه جدي‌تري به خود گرفت و ادامه داد: «از آشفتگي‌شان استفاده كردم و تا عمق پنجاه كيلومتري خاكشان پيش رفتم. براي شناسايي عمليات بعدي.» سپس گردنش را كمي‌ خم كرد و با تبسم گفت: «ما كه نمي‌خواهيم اينجا بمانيم. تا كربلا هم كه راه الي ماشاء الله است.»

 منبع:كتاب افلاكي خاكي

2 نوشته شده در  یکشنبه 1385/12/06ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

کربلا ما را به خود فرا می خواند
کربلا ما را به خود فرا می خواند
آری پیروزی با ماست
چرا با ماست؟
کربلا ما را به خود فرا می خواند
و آن سوی تر قدس است
در اسارت شیطان.
و راه از کربلا می گذرد.
 
                     سید شهیدان اهل قلم سید مرتضی آوینی
 
 
2 نوشته شده در  جمعه 1385/11/27ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

معجزه سلیمان زمان بر روی انگشتر یک شهید
 
   

بسیجی گروه تفحص معجزه یک انگشتر متبرک با نام حسین(ع) روی انگشت های جسد یک شهید را روایت می کند

بلاگر قافله شهدا به نقل از عضو گروه تفحص نوشته است: برای کشف اجساد شهدای عملیات والفجر چهار در اطراف کانى مانگا در غرب کشور کار مى کردیم. در همین حال گروه تفحص با جسد شهیدی روبرو می شوند که استخوان های باقی مانده آن همگی پوسیده شده اند در حالی که انگشت این شهید بر خلاف دیگر قسمت های بدن آن سالم باقی مانده است.
گروه تفحص انگشتری روی انگشت سالم این شهید مشاهده کردند که روی عقیق آن نوشته شده بود: "حسین جانم".


منبع: خبرگزاری شبستان

 

2 نوشته شده در  دوشنبه 1385/11/02ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

يه عکس از قديما پيدا کردم.
2 نوشته شده در  پنجشنبه 1385/10/21ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

جاي هيچ سرزنش نيست...

 


 

 

    سرهاشان از فرط تواضع به زير افتاده درحاليکه جايگاهشان غرورآورترين جايگاه عالم هستي است!!
لبان خشکيده شان نشان از عطشي دارد که جز با آب حيات ابدي، برطرف نمي شود و گام هاي استوارشان هربار محکم تر از قبل بر صراط مستقيم خداوندي کوبيده ميشود!
شرم و حياشان زبانزد خلق خداست ولي در ميدان نبرد جسورترين مردان زمين اند!
عاشقاني که پيران طريق به گردپاي آنان نمي رسند.. چرا که ذره ذره وجود خود را به آب چشمه خلوص متبرک کرده اند!
دل از دنياي دني بريده اند و چنان خود را در وجود او گم کرده اند که گويا هيچگاه به دنيا نيامده اند!!!
اگر مهرشان به دلت نشست و حس کردي که چقدر دل کندن از آنها برايت مشکل است.. مبادا به خود نهيب بزني..!!؟
جاي هيچ سرزنش نيست، چرا که به دردي مبتلا شده اي که خداي عالم نيز بدان مبتلاست!

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

مجنون شفا بخش
 براي سيد نوشتم که بيماري روحي دارم، چه کنم ؟ در پاسخ نوشت :


(( گل درخت سخاوت و مغز حبه صبر و برگ فروتني را به ظرف يقين بريز و با وزنه حلم آنها را بکوب و بهم مخلوط کن. سپس آن را با آب خوف از خداي متعال خمير نما، و يا جوهر اميد رنگ بزن و در ديگ عدالت بجو شان بعد از آن در جام رضا و توکل صاف کن و داروي امانت و صداقت به آن مخلوط نما و از شكر دوستي آل محمد (ص) و شيعيان ايشان به مقدار کافي بر آن بريز و چاشني تقوا و پرهيزکاري بر آن اضافه نما و هر روز با ذکر خدا در پياله توبه قدري بنوش، تا بهبودي حاصل شود و کم کم پيكر انساني ات پيدا شود. تقاضا مي شود به خواندن تنها اکتفا نشود. بلكه جامه عمل به آن پوشانده شود. والسلام     


شهيد سيد مجتبي نواب صفوي

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

بخشی از مناجات شهید چمران در شب تاسوعا و آزاد سازی سوسنگرد

اي حسين!

 اي سرورم، من هم آمده‏ام تا در ركابت عليه كفر، ظلم و جهل بجنگم، با همه وجود آمده‏ام، تاسوعاست، گروهي بزرگ از يزيديان با تانك‏ها، توپ‏ها، زره‏پوش‏ها، ماشين‏هاي زياد و سربازان فراوان در حركتند. حق با باطل روبرو شده است. دشمن سيل‏آسا پيش مي‏آيد، و من مي‏خواهم مثل يكي از اصحاب تو در كربلا بجنگم.

اي حسين!

در كربلا، تو يكايك شهدا را در آغوش مي‏كشيدي، مي‏بوسيدي، وداع مي‏كردي، آيا ممكن است، هنگامي كه من نيز به خاك و خون خود مي‏غلطم، تو دست مهربان خود را بر قلب سوزان من بگذاري و عطش عشق مرا به تو و به خداي تو سيراب كني؟ من از اين دنياي دون مي‏گريزم، از اختلافات، از تظاهرات، از خودنمايي‏ها، غرورها، خودخواهي‏ها، سفسطه‏ها، مغلطه‏ها، دروغ‏ها و تهمت‏ها، خسته شده‏ام، احساس مي‏كنم كه اين جهان جاي من نيست آنچه ديگران را خوشحال مي‏كند مرا سودي نمي‏رساند.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

همش 275 تا مونده ...
2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/14ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

اعجازي ديگر براي اهالي به يقين نرسيده
عشاير عراقي پيكر مطهر يك شهيد دوران دفاع مقدس را كه احتمالاً مربوط به عمليات كربلاي 5 است در كنار منطقه نهر جاسم در منطقه عمومي شلمچه عراق كشف كردند.
به گزارش فارس، اين پيكر در مرز شلمچه تحويل مقامات ايراني و سپس گروه تفحص شهدا شد.
براساس اين گزارش، اين پيكر تقريباً سالم است و اين شهيد گمنام انگشتان دست راست خود را با سمبل و علامت پيروزي در حالي كه انگشتر فيروزه‌اي در آن مي‌درخشد، ثبت كرده است.
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده ی عالم دوام ما
2 نوشته شده در  چهارشنبه 1385/09/08ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

گويند که با نام تو مجنون گم شد

گويند که با نام تو مجنون گم شد
در چشم تو آفتاب گردون گم شد

من مي گويم ستاره اي بود شهيد
پيدا شدو چرخي زدو در خون گم شد

 

سيدحسن حسيني 

2 نوشته شده در  سه شنبه 1385/09/07ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

7 خاطره از شهيد مهدي زين الدين(فرمانده لشکر 17 علي ابن ابيطالب)
سردار سرلشگر حاج مهدی زین الدین
۱. شب دهم عمليات بود . توي چادر دور هم نشسته بوديم. شمع روشن کرده بوديم.صداي موتور آمد. چند لحظه بعد، کسي وارد شد . تاريک بود. صورتش را نديديم . گفت « توي چادرتون يه لقمه نون و پنير پيدا مي شه ؟ » از صدايش معلوم بود که خسته است. بچه ها گفتند « نه ، نداريم. » رفت. از عقب بي سيم زدند که « حاج مهدي نيامده آن جا ؟ » گفتيم « نه .» گفتند «يعني هيچ کس با موتور اون طرف ها نيامده ؟ »
 
۲.چند تا سرباز ، از قرارگاه ارتش مهمات آورده اند. دو ساعت گذشته و هنوز يک سوم تريلي هم خالي نشده ، عرق از سر و صورتشان مي ريزد . يک بسيجي لاغر و کم سن و سال مي آيد طرفشان. خسته نباشيدي مي گويد و مشغول مي شود. ظهر است که کار تمام مي شود.سربازها پي فرمانده مي گردند تا رسيد را امضا کند. همان بنده ي خدا ، عرق دستش را با شلوار پاک مي کند ، رسيد را مي گيرد و امضا مي کند.
 
۳.عمليات که تمام مي شد، نوبت مرخصي ها بود . بچه ها برمي گشتند پيش خانواده هايشان. اما تازه اول کار زين الدين بود. براي تعاون شهرها پيغام مي فرستاد که خانواده هاي شهدا را جمع کنند مي رفت برايشان صحبت مي کرد ؛ از عمليات ، از کار هايي ک بچه هايشان کرده بودند، از شهيد شدنشان.
 
۴.خواهرش پيراهن برايش فرستاده بود. من هم يک شلوار خريدم ، تا وقتي از منطقه آمد، با هم بپوشد. لباس هار ا که ديد، گفت « تو اين شرايط جنگي وابسته م مي کنين به دنيا. » گفتم «آخه يه وقتايي نبايد به دنياي ماهام سربزني؟ » بالاخره پوشيد. وقتي آمد ، دوباره همان لباس هاي کهنه تنش بود. چيزي نپرسيدم . خودش گفت « يکي از بچه هاي سپاه عقدش بود لباس درست و حسابي نداشت.»
 
۵.حوصه ام سر رفته بود. اول به ساعتم نگاه کردم ، بعد به سرعت ماشين . گفتم . « آقا مهدي! شما که مي گفتين قم تا خرم آباد رو سه ساعته مي رين . » گفت « اون مالِ روزه . شب ، نبايد از هفتاد تا بيش تر رفت. قانونه . اطاعتش ، اطاعت از ولي فقيهه.»
 
۶.چند تا از بچه ها ، کنار آب جمع شده بودند. يکيشان ، براي تفريح ، تيراندازي مي کرد توي آب . زين الدين سر رسيد و گفت « اين تيرها ، بيت الماله . حرومش نکنين . » جواب داد « به شما چه ؟ » و با دست هلش داد. زين الدين که رفت ، صادقي آمد وپرسيد « چي شده ؟ » بعد گفت « مي دوني که رو هل دادي اخوي ؟ » . دويده بود دنبالش براي غذر خواهي که جوابش راداده بود « مهم نيس. من فقط امر به معروف کردم گوش کردن و نکردنش ديگه با خودته. »
 
۷. يک روز زين الدين ، با هفت هشت نفر از بچه ها ، مي آمدند خط. صداي هلي کوپتر مي آيد. بعد هم صداي سوتِ راکتش .بچه ها، به جاي اين که خيز بروند ، ايستاده بوند جلوي زين الدين . اکثرشان ترکش خورده بودند. يک روز زين الدين ، با هفت هشت نفر از بچه ها ، مي آمدند خط. صداي هلي کوپتر مي آيد. بعد هم صداي سوتِ راکتش .بچه ها، به جاي اين که خيز بروند ، ايستاده بوند جلوي زين الدين . اکثرشان ترکش خورده بودند.
 
2 نوشته شده در  جمعه 1385/08/26ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

چلو کباب خوش مزه است!!

چلو کباب خوش مزه است!!

 

۳۱ شهریور آغاز هفته جنگ در کشور ما گرامی داشته می شود از حال و هوای آن روزها گفته

 می شود..از ریشه های تهاجم و از روند تغییر شرایط جنگ و ایستادگی نسلی فداکار از جوانان این

 کشور در برابر دنیایی از تفرعن..

اینکه می گویم دنیا گزافه نیست .

جنگی که تانکهای تی ۷۲ آن و موشکهای آن را شوروی ...

اواکس های جاسوسی آن را امریکا..

هواپیماهای سوپر اتاندارد اش را فرانسه ...

ومواد بمب های شیمیایی اش را اروپا..

دلارهای ننفتی اش را کشور های عربی می دادند و با پایان جنگ از ۱۶ ملیت اسر جنگی در میان اسرای دشمن ازاد شدند ایا اینها نشان  جنگ تمام دنیا در برابر ما نبود..

اما فقط در همین یک جنگ است که بر خلاف قرنهای گذشته تاریخ این کشور که نقشه ان با هر جنگی اب می رفت وجبی از خاک ان کم نشد....

اما انچه که در دل خاکریزها و سنگرها می گذشت چیزی فراتر از این حرفها بود..

انجا بحث تانک و توپ و خاک نبود.چه بود و از کجا امده بود گفتنی نیست..قرار است در یک برنامه تلویزیونی از ان موقع ها بگویم اما هرچه فکر می کنم چگونه می توانم صفا و محبت و شیرینی و تلخی های ان موقع را برای نسل امروز بگویم پاسخ در خوری نمی یابم..مثل ان است که ادم در چلو کبابی یک پرس چلو کباب حسابی بخورد و برای گشنه های بیرون مغازه که تابلو غذا تمام شد! بر سر در ان اویخته است تعریف کند که بله دوستان چلو کباب خوش مزه است! حیف که تمام شد...

منبع: وبلاگ مسعود ده نمکی

 

2 نوشته شده در  شنبه 1385/07/01ساعت   توسط سرباز خمینی  | 

3جمله از شهید اوینی
۱.شهادت پايان نيست. آغاز است، تولدي ديگر است در جهاني فراتر از آنكه عقل زميني به ساحت قدس آن راه يابد. تولد ستاره‌اي است كه پرتو نورش عرصه زمان را در مي‌نوردد و زمين را به رب الارباب اشراق مي‌بخشد.
۲.هنر آن است که بمیری پیش از آنکه بمیرانندت و مبدأ و منشأ حیات آنانند که چنین مرده اند.
 
۳. ای شهید ای انکه بر کرانه ازلی و ابدی وجود بر نشسته ای دستی برآر و ما خاکستر نشینان این عادات سخیف را از این منجلاب بیرون کش.

سيد شهيدان اهل قلم، شهيد مرتضي آويني
 
 
2 نوشته شده در  جمعه 1385/06/31ساعت   توسط سرباز خمینی  |